مرا كسي نساخت ...


تماس با نویسنده


روز هایی که نمی گذشت...

به خیابان که رسیدم یک دل سیر به حال خودم گریه کردم. من مانتوی نو خریده بودم. من صورتم را آرایش کرده بودم. من موهایم را کوتاه کرده بودم. او فقط گفت : سلام. رفت نشست ردیف اول کنار میلاد. بعد یک ماه ندیدن. بعد یک ماه دلتنگی. جلوی کولر ایستادم. ساره دستم را گرفت. داغ کرده بودم. نگاهم کرد. زیر چشمی. هیچ به چشمش آمد که من...؟ لرز گرفتم. بغض کردم. نشستم ردیف آخر تا امتحان تمام شود. از در که بیرون آمدم تنها بودم. عق زدم به صورت زندگی. او رفته بود...حالم به هم می خورد از امتحان گرامر. از حرف های ساره که مدام می گفت شاید خیلی دوستت ندارد تو ولی خیلی خوشگلی! خواسته بود خوشحالم کند. طفلک دیده بود برای او چه کار کرده بودم. خواست خوشحالم کند. هوا گرم بود. می خواستم مانتوی نوام را جر بدهم. می خواستم موهایم را از ته بزنم. دلم خواسته بود فقط بگوید هنوز... تا پمپ بنزین پیاده رفتم. برای بار اول.ایستادم. گریه داشتم. حالت تهوع. داغ بودم. خورشید اول تابستان داغ بود. با بغض به هر ماشینی هزار بار گفتم پارک وی. مسیر هیچ کس نخورد. تنها بودم. اتوبوسی جلوی پایم ایستاد. اول ندیدمش. نمی توانست او باشد. او هیچ وقت از آن جا رد هم نمی شد. یعنی اتفاق بوده؟ یعنی او بود؟ قرار نداشت. حالش را می دانستم. خدا کند او بهتر شده باشد. یک ماه پیش با هم خیلی گریه کرده بودیم. تو ماشین. شهرک. من زار می زدم. او هم با من. موهایش به هم ریخته بود. صورتش داد می زد خسته است. دوباره سلام کرد. گفتم: این جا؟ گفت: از دور دیدمت. هیچ چیز نگفتم. دستم را گرفت. «چه ماه شدی امروز!»




گاهی آدم ها....

آن روز پریا صدایم کرد. "خانم مهرجو می شه یه لحظه تشریف بیارید!" نمی خواستم بروم. واقعاً نمی شد. دوستشان نداشتم. هیچ کدامشان را. علی الخصوص ... ولی رفتم. " من فکر می کردم شعور تو خیلی بیشتر از این حرفا باشه" چه صریح! "منم فکر نمی کنم این اتفاقا شعور من رو زیر سؤال ببره!" دلم می خواهد تو یکی با دوست هایت از شعور حرف نزنی! این را نمی گویم. " ما همه رو دوستی تو و زهره یه جور دیگه حساب می کردیم." " اون خودش خواست، تقصیر من نبود. تقصیر خودش بود..." " اون حاضره معذرت خواهی کنه. آدما وقتی عصبی می شن شاید یه چیزایی بگن که ..." " ولی پریا جان آدم به خاطر تک تک کلمه هایی که می گه مسئوله." " تو از کجا می دونی اون راست نگفته؟" " چی رو؟ این که..." " این که اون روز تو کافی شاپ..." دورغ می گویند. همه شان دروغ می گویند. دلم می شکند. آن روز هم خیلی گریه کردم. حس کردم دنیا ریخت، آدم ها افتادند. همه چیز سیاه شد. نمی خواستم به صورتشان نگاه کنم. بوی دورویی می دادند، خیانت، دروغ، همه چیز، همه چیز...

قرآن باز می کنم. " حق را که بر آنان آمد جداً تکذیب کردند. پس به زودی خبر آنان که آن را به فسوس و سخره گرفتند به شما می رسد." می دانستم این جا خدا با من است. مگر می شد نباشد؟ مگر می شد نبیند؟ پس ذکر های یا حی و القیوم ام کجا به دادم می رسیدند؟ همین است. همیشه هست، همیشه می ماند. خدا می داند او چقدر عاشق است. ما چقدر عاشقیم. او دروغ نگفت. وقتی بیست و هشت مرداد وسط کیک و شمع های فشفشه ای تصمیمش را گرفت. دروغ نگفت، وقتی زمستان سال پیش در سرمای خیابان... این ها را نمی شود گفت. یک سال و چند ماه گذشت و او هر روز راست می گوید. باید به پریا می گفتم؟ اگر هر روز هم بنشینند ما را مسخره کنند و بخندند و چشم و ابرو بیایند، باز هیچ چیز خراب نمی شود. من و او جایی بالاتر از این ها به هم رسیده ایم...




"هو"

ذهنم فکر پس می زند، در گیر استیصال می شوم. نه راه پیش می ماند، نه راه پس. از دلش می خوانم. باید برود. باید تنهایم بگذارد. باید هرگز نباشد. هر بار می رود، دلم را می کَنَد، می برد به هر جا که هرجایی اش کند... قرار ندارم. 

امروز صدای قلب بچه ام را شنیدم؛ حرف می زد انگار... دلش درد داشت... درد تمام خانه را می گیرد... سیاهی به دیوارها سنگینی می کند. چلچراغ هم کنند باز تاریکی آوار است که بر سر من و این طفل معصوم می بارد. روز با این اتاق سر قهر دارد. دیگر چه خیال خوش فانوس می ماند وقتی شب است و غم آشوب می کند؟ طاقتم کم کم می رود... بچه هم چنگ می اندازد به پوسته ی تنم... می شود یک زخم کهنه، می خواهد سر باز کند، مادرش را بدرد، اشک هایش خوناب کند عرصه را... دنیا می آید چه کار؟                                                            

حتی اگر خودش باشد و دروغ بگوید باز روز است... نذر می کنم برای بودنش، تار به تار موهایش را در نماز می آورم...    

                                               ***                                                        

خانه خالی است... بچه می میرد... دلم بار غم برمی دارد... همیشه آبستن می مانم...




درددل

درست نمی دانم از کجا شروع شد. انگار خواب می بینم. جایی، میان ازدحام آدم ها و دوست ها و تکرارهای هرروزه گم بودم که اتفاقی بزرگ شدم. کودکی هایم به دیوار های خانه نقش خاطره گرفت و این شد که قد کشیدم و یک روزه بیست سالم شد. خدا هم نمی دانست خودم و بازی هایم را جایی گذاشته ام و اگر می خندم فقط یک قالب است که بیخودانه از چیزی رویاوار شاد می شود و گریه هایش همان کابوس های شبانه اند که همیشه در سطح می ماند... دچار فراموشی غریبی شده ام. پنداری روزهایم اسیر بی وزنی است. تنها لحظه های خوب واقعی این روزها بودن با "او"ست که یادم می آورد هستم و هم اینم که زنده است و نفس می کشد... اگر نه، به خیالم هم نمی رسید که هرگز بوده ام و همه ی این ها فقط یک خواب است و زودتر بیدار باید شد... سنگینی روز هایی که در بند کودکی بودم به خیال می ماند. همان خاطره و همین چیزی که امروز از بودنش خبری نیست... چطور ثابت کنم دختری که می تواند ساعت ها بی دلیلی گریه کند من نیستم، که باور می کند گاهِ باران، آن روزهای دور، روی زمین راه نمی رفتم و می پریدم و جایی مقرب درگاهی بودم و امروز که تتمه ی جسمی نیم جان به دست های "او" رسیده، نمی داند هر لحظه می میرم که بگویم همه چیز بهتر می شود... به روز هایم رنگ می زند، جان به آرزوهایم می دهد که نمیرند و می گذارد فکر کنم خدا هنوز من را می بیند... انگار بودنم را در این دنیا اثبات می کند... دلم به دیدن های گاه به گاه "او" خوش است... کاش باور کند همه چیز بهتر می شود...




هو

خدا! درد های زمینت را می فهمم، انگار کف دست های من مردم نفس سرد می کشند...

دیگر بزرگ شده ام... تنم از زور سرما مرده های صد هزار ساله را می ماند...

گور را حرف به حرف ادراک می کند...




«هو»

می شماری غصه هایم را؟  هر بار که راه آخر می شود، چیزی در دلم می ماند... حرف از جنس بی تویی.

آسمان سرخ است و زمین سرد و کسی درد می کشد انگار...

                                            ***

 دیگر تمام شد. فردا می خواهد تمام خوشی های زمین میان انگشت هایت نشسته،  رنگ به دلمردگی روز هایم بزند. همه چیز های نا روشن، با قدومت در رفتار است... تمام می شود. کمر سرما می شکند... ما به هم می رسیم.




يا حی

تو دیر می کنی، "حالاست از داربست ایام فرو بیفتم" فرو می افتم...

هر روز که روی پل می نشینم، تو نیستی... این روز ها هوا سرد است. مثلاً امروز هفت درجه زیر صفر بود، باز هم برف آمد... من اما سردم نمی شود... تو می خواهی بیایی.

به تنهایی هایم می رسم... زمین سبز می شود.

 فصل فصل رسیدن بود، سیب های حیاط پشت هم "در پی جذبه ی دستی می سوخت..." پاییز آمد. زمستان شد... سیب ها را کشتیم...

پنج روز شد، برایت می نویسم: « تو دیر می کنی. بستنی ها آب می شود، آدم برفی هم.»

این روزها نیستی ببینی؛ از حال و هوای بهار هم حالم به هم می خورد. من آبستنم. ویار سرما تمام جانم را برداشته. پل ها را هم که خراب می کنند. صد باره خانه خراب می شوم. تو دیر می کنی...تا پل ششم چند قدم راه است؟




دلتنگی....

قرار نبود این قدر زود بیاید. هنوز سه روز نشده. همین روز ها زمستان هم تمام می شود...

سخت می گذرد. نمی گذرد گاهی. برایت قرآن باز کرده ام... سر سجاده که باشی چرای گریه ات را نمی پرسند... خوب آمد... مگر می شود فال به اسم تو باشد و بد بیاید؟........... تو نباشی همه چیز بوی سوگ می دهد، عزاداری ست، محرم است... دیگر دلی نمی ماند، عاشقی کند، تو نباشی آخر زمان است... نمی دانم اولش سخت است و آخر عادت می کنیم، یا آخرش، آخر دلتنگی و روز های خوشی همان داغی بعد از جدایی است... هنوز وقت گریه ام نشده، اشک هایم بند نمی آید... دیشب خواب دیدم دنیا را می خواهد آب ببرد، یعنی بی تویی فنا است و بی حاصلی و پیری و زود مردن... می بینی روز هایم را؟ این جور قرار است بزرگ شوم؛ در حال و هوای نبودن تو! تو اما هیچ نترس، بی خیالِ من و گم شدن هایم میان شلوغی های این خیابان... من بزرگ می شوم، تو قد می کشی، یک روز که پیر شدیم و هوای زندگی از سرمان افتاد به دست های هم می رسیم که دیداری نو کنیم... می بینی؟ این هوا رخوت دارد، نفسم بالا نمی آید، شعر نیست، باور کن، زمین چرک دارد، ریه هایم عفونت کرد...دیگر چه فایده می کند حال خوب و نفس کشیدن؟ نه مگر حس چشم های تو آدم را هوایی بودن می کند؟... قصه ی امروز پر درد بود و زخم بود و بوی خون می داد... همه چیز تمام شد... همین.

 




به ياد سعيد عزيز...

هوالحی

 سه سال پیش، چهار بهمن، درست یک روزی مثل امروز.... سعید رفت.....

تمام این هزار سال که نبودی، همه ی شال های آبی دنیا یاد تو بود و نبودنت عکس های کودکی را سوزاند....

سعید جان، یادت می آید ده سال پیش برایم چه نوشتی؟

سعید مامان و سیاوش هنوز بی تابی می کنند... همه هنوز عزاداریم....

اشک هایم بند نمی آید،

گفتی دیگر نمی آیی...

                                                       ***

 سعید که رفت، هر جایی جایِ خالی اش می شد و هر سال که سالگردش می شود، انگار همان روز سعید می میرد... داغی است، حتی اگر زمستان باشد...

 من که برادر نداشته ام، سعید اما تنها برادرم بود که می شد باشد و خیلی زود رفت... " خاله من که خواهر نداشتم، میشه سحر خواهر من شه؟!"

اشک هایم بند نمی اید...

 

 




شال گردن

۲)

کلاف اول تمام می شود

دل من است،

رج به رج راه پیچ ها را می گیرد٬ می رود تمام شود....

دو روز شد... "دلم عجیب گرفته

 خیال خواب ندارم"

تو که نباشی روز هایم همه عاشوراست...

با حساب این تاریکی، تا صبح خیلی می ماند...ساعت از دو گذشت... یکی از رو ... یکی از زیر....

 3)

 آخرین رج هاست که می بافم...

 انگار زنده بود، تمام این روزها، حال و هوای تو به دست هایم، نفس می داد که آخر تمام شد.

دیگر مجال عشق و عاشقی نمی ماند. تا نگاهم کنی، زود مرده ام ...

فردا می بینمت. 

۴)

بافه های دلم روی تن تو می نشیند...ببین طرح بی تابی هایش را دوست می داری؟